|
دل سوخته تر از همه ي سوختگانم از جمع پراكنده ي رندان جهانم عمريست كه مي بازم يك برد ندارم اما چه كنم عاشق اين كهنه قمارم اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت من زنده ازاين جرمم وماندن به مجازات مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت بايد كه ببازم بادرد بسازم در مذهب رندان اين است نمازم من دربدرعشقم ورسواي جهانم چون سايه به دنبال سرعشق روانم اوكهنه حريف من ومن كهنه حريفش سرگرم قماريم رو سر جانم در صحنه ي بازيگري كهنه ي دنيا عشق است قمار من و بازيگر انم باان همه كه باخته در بازي عشقم بازنده ترين هست در اين جمع نشانم اي عشق از توزهر به كامم دل سوختر سوخت ماندن حرام است
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:45 توسط مریم | سوختم...!
خدايا به من پسش بده!
خدايا گم كرده هايي دارم وان رادرهركجاجسته ام اما هنورنيافته ام چگونه مي توانم ان را بيابم تا تو مرا قادر به اين كار نگرداني خداياگم كرده ام را از تو مي خواهم مثل هميشه مرا درياب كه چشمان اميدم رابه تو دوخته ام..
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:17 توسط مریم | هرگز هرگز...!
هرگز تورافراموش نخواهم كردحتي اگر مراازيادببري وهرگزازتورنجورنخواهم شدچراكه دوستت دارم؛ ديوانه وار عاشقت شدم چراكه مهرباني رادروجودت ديدم. باچشمانت وجودم رادگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگزعاشق نمي شدم نه توازعشق من مي كشي و نه قلب من ازعشقت روي گردان مي شود. سوگند كه وجودت در سرنوشت من نوشته شده است واگر بامژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه را طي خواهم نمود چراكه شب عشق بسيار طولاني است وقلبم درارزوي تو مي سوزد. انگاه كه ازبرابر ديدگانم ردمي شوي خورشيدوجودتوپنهان مي گردد و ابرهاي غم و اندوه مرا دربر مي گيرد وبه دنياي غم مي برد. هميشه در قلبم حضورداري وعشقت زندگيم راگلباران كرده است تمامي اين دنيا راباقلبي پرازرمزورازبه دنبالت طي كردم . محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند ... موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:11 توسط مریم | من همه چيرو فقط به خاطره تو دوست دارم!
من غم را در سکوت
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:8 توسط مریم | دستان مرا بگير !...؟
دستان مرا بگیر... حسرت نمی گذارد تو را فراموش کنم و عشق مانع ایست سنگی... و تنها نگاه تو میتواند مانع از این مرگ شود ، دوستت دارم و میخواهم در کنار من بمانی ، بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود و در کنارت بودن را احساس کنم ...
ای کاش میتوانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی ، و دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند و تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی...لحظه ، لحظه ی تنهایی من با تو و به یاد تو پر میشود و بدان تنها تو دلیل زنده بودنی . موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:57 توسط مریم | گفتم گفتي...!!!؟
گفتم نرو پرپر مي شم گفتي مي خوام رها باشم گفتم اخه عاشق شدم گفتي مي خوام تنها باشم گفتم دلم گفتي بسوز گفتم يه عمري باز هنوز گفتم پس عمرم چي مي شه گفتي هدر شد شب وروز واي دلم
گفتم اخه داغون مي شم گفتي به من خوش ميگذره گفتم بيا چشمام به تو گفتي اخه كي مي خره گفتم منوجنس مي بيني گفتي اره بي قيمتي گفتم يه روز كسي بودم با من نكن بي حرمتي گفتم صدام مي ميره باز گفتي به درد بسوز بساز گفتم حالا كه پير شدم گفتي كه از تو سير شدم گفتم تمنا مي كنم گفتي مي خوام خردت كنم گفتم بيا بشكن تنوگفتي فراموش كن منو موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:51 توسط مریم | شهلاوبي وفا...!
باچشمان زيبايت بوسه اي سردبرنگاهم زدي انرا خواباندي افسوني از تودروجودم جامانده بود اه محسون بود نفس داد كيميا بود حال مرابانگاهت به وجودت ببر به اسمان تيره و سياه قلبت ببر تا با قلب پرازنورو روشنايي خودم روشنت كنم اسمان زندگيم را هديه ات دهم مرا با خود به ارزوهايم ببر مژده ي وصالم بده اه اميدم بده كه رنجانم گريزانم ازدنيا اما مي مانم باتومي مانم تا هميشه ،نگونميشه جداييمان داد نه گفتن تو چه زود بريدي يادم ايد چه اسان باختم دلم را به ان دل سنگ و سرد دوختم كلامم را به كلام تو چه تضادي بر ما حاكم بود من از عشق مي گفتم و تو از بريدن ودل كندن و رفتن و منو به تاريكي و تنهايي سپردن اخ چه تنها مي مانم و يادتو روحم را تكه تكه پرپر مي كند اما هنوز ماندم مي دانم تا ابد مي مانم مي سوزم در ان سردي نگاه تو هر چندبي بهاست اما به وجود من گرما مي بخشد هنوز اميدي دارم بياو مال من شو نگونه.... مردن در تقديرم نيست عذاب است مي دانم اي خدا اين انتظار عذاب بزرگي است براي من مخواه كه بسوزم مخواه كه گم شوم در تاريكي كوچه هاي عشق و وفا اري عشق را يافتم اما كه وفا را از دست دادم مرا برهانيد از ظلمت زندان اين نگاه يخ زده و تارهر چند باز اگر هم اب شوي در حال من اثري نيست كه از نگاه سرد تو وفاي من در نگاه خيره و مات من به سوي تو نيز يخ زد من رفتم مرا ببخش توان ماندن نداشتم مي دانم كه يك روز براي هميشه به من ميايي كه من مردم به پايت افتادم كه مرا ترك نكن اخ كه گوشهايت با من نبود ديده هايت نيز مرا ميراند حال بمان تنها من پيش از اين ها تورا التماس كردم با من بمان اما ديگر سودي نيست حرفش را زدن اثري از من نخواهد ساخت بعد من گريستن حرام است من تورا بخشيدم پس عذاب را دك كن قلبت با هربي وفايي زيباست به درد ميارش چشمهايت شهلاست و دوست داشتني مبادا به داغي اشك اشنايش كني رها باش از هر رهايي ازاد باش تا مرز فنا نگاه كن به انچه ديدني نيست كه پشيماني نفس نيست پس از ياد من قفس مساز كه مي رنجاني اگر باز هم حرفم را حرمتم را به زمين بزني ديگر بخششي در كار نيست تو مي ماني و عذاب وتنهايي كه خدا هم تورا رها خواهد كرد... مي دونستم تو هم يه روز طعم عذاب رو مي كشي من خوشحالم كه نماندم كه حال رهايم ولي كاش عذاب هاي تورا من مي توانستم بخرم اما ديگر با چه كه جاني در برم نيست مرا ببخش...!!!
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:46 توسط مریم | اينو داشته باش!!!
دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من گريه نمي کنم بلکه ميميرم
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:40 توسط مریم | حالا كه مي خوامت پيشم نيستي؟؟؟!
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست فردا كه مييايي به سراغم نفسي نيست در من نفسي نيست نفسي نيست در خانه كسي نيست نكن امروز را فردا بيا با ما كه فردايي نمي ماند كه از تقدير و فال ما در اين دنيا كسي چيزي نمي داند تا اينه رفتم كه بگيرم خبر از خود ديدم كه دران اينه هم جز تو كسي نيست من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما در تو شده ام گم به من دسترسي نيست نكن امروز را فردا دلم افتاده زير پا بيا اي نازنين يار دلم را از زمين بردار در اين دنيا وانفسا تويي تنها منم تنها نكن امروز را فردا بيا با ما بيا با ما در اين دنياي نا هموار كه مي بارد به سر اوار به حال خود مرا نگذار رهايم كن زاين تكرار
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:29 توسط مریم | اگه بدوني با من چيكار كردي؟؟؟!
اي پرستوي زيباي وجودم که درفضاي بي کران روح خسته ام ودرآسمان کبودقلبم آشيانه ای ساخته اي کاش مي دانستي که چقدردوستت دارم تواي لطافت صبح تواي يگانه جانم گرچه من وتوازهم دورباشيم اماپاکي وصداقت ومهرباني تو هميشه همدم من خواهدبود گل وجودت درگلدان قلبم سرسبزوشاداب خواهدماند موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:6 توسط مریم | وقتي كه به تو فكر مي كردم...!
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، ترابالهجه گلهاي نيلوفر صداكردم تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعاكردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس تراازبين گلهايي كه در تنهايي ام روييد، باحسرت جداكردم و تودرپاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي ومن تنها براي ديدن زيبايي ان چشم ترادردشتي از تنهايي و حسرت رها كردم همين بوداخرين حرفت و من بعداز عبور تلخ وغمگينت حريم چشمهايم رابه روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردمنمي دانم چرا رفتي نمي دانم چراشايد خطاكردم و تو بي ان كه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجاتا كي براي چه ؟ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد وبعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعد از رفتنترسم نوازش درغمي خاكستري گم شد وگنجشكي كه هرروزاز كنار پنجره بامهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد و بعدازرفتنت اسمان چشمهايم خيس باران بود وبعدازرفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام راازدست خواهم داد... كسي حس كرد من بي تو هزاران بادر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنتدرياچه بغضي كرد كسي فهميد توناممرا ازياد خواهي برد و من با ان كه مي دانم تو هرگز يادمنراباعبورخود نخواهي برد هنوزاشفتهي چشمان زيباي توام برگرد! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهدشدوبعدازاين همه طوفان ووهم و پرسش و ترديد كسي ازپشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو موضوع : | *| نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:42 توسط مریم | اي بي مرام!
قلب سنگي تو با نگاه سردت به شيشه ي ظريف قلب من خورد وان را شكست و هر دو گريستيم اري هر دو از يك دليل ان هم براي تو بود گريستيم و غم به دلمان خورد كه قلب سنگي تواما نازنين از سينه ي تو پركشيده بود به سمت دل من تا بشكني انرا و من را بي دل كني نه از اين بي رحمي دلم به درد نيامد اري من براي تو گريستم كه خود پيش از من بي دل شده بودي تاب لرزيدن تورا نداشتم پس من هم شكستم حال تو مي تواني مرا عاشق بخواني ؟! نه اخ كه توزمن عاشق تربودي نمي دانم براي چه مرا ترك كردي؟ مگر چه از تو طلبيدم كه اينگونه درمانده با بالي شكسته و زخمي پركشيدي و رفتي كاش براي يك بار هم كه شده از من مرهمي بخواهي تا به خود بنازم اري من طبيبم خودرا به من بسپار تا براي يك لحظه لالايي خواب چشمهاي نازت شوم اخ كه غروري و استقامت نگاهت خشك و بي بهاست اما من دلت را ميبينم كه جنون ان سنگ گران را نرم كرد ارام اما پرخروش كه در نيم نگاهت پنهان مي شود با خود گويي كه نمي داند برايش مي ميرم بهتر! كه گر بداند رهايم مي كند اخ كه مغروري عاشقت كردم اما خاكت نكردم چه سود كه حال به خود مي بالي و به من مي خندي كه اري اشكم از چشمان تو جاري اما كه قدرم را نمي داني هنگام لرزيدن من با خود نمي گويي چگونه رهايش كنم تا برزمين افتد به زير گامهاي سنگين من هم غروري هم ظالم اي بي دل رسوا ... اري شكستم اري بي بهام اما در نزد خدايم گرانبها اي بي دل كه من به تو عاشقم تو به خود.... بارها از خود پرسيده ام كه ان بي وفا مرا چه سود كه اينگونه به پايش همچو خاكم و هرگز سودا نخواهم شد بدان كه رسوا هم نخواهم شد بمان بي وفا تا هميشه كارم با تو نيست به خودبناز منال كه ديوانگان به تو مي بازند ازدرد به غم بنال براي يك لحظه فقط براي من اي با مرام موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:5 توسط مریم | مي ماندم اگر مي خواستي!
فردا اگر ز راه نمي امد من تا ابد در كنار تو مي ماندم من تا ابد ترانه ي عشقم را در افتاب عشق تو مي خواندم در پشت شيشه هاي اتاق تو ان شب نگاه سرد و سياهي داشت دالان ديدگان تو در ظلمت گويي به عمق روح تو راهي داشت رازي درون سينه ي من سوخت مي خواستم كه باتو سخن گويم اما نگاهم از گره كوته بود در سايه بوته هيچ نمي رويد ان شب من از لبان تو نوشيدم اواز شاد طبيعت را ان شب به كام عشق من افشاندي ازبوسه قطره ي ابديت را موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:53 توسط مریم | جورواجور...
حاليا معجزه ي باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمن زار ببين و محبت را در روح نسيم كه در همين كوچه ي تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد در جستجوي تو ونگاه توديگراندود نگاه بي تابم انديشه ي ان دو چشم رويايي هرگز نبرد زديدگان خوابم به هواي لحظه ي ديدار دنبال تو در بدر نمي گردم دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم خاك جان يافته است تو چرا سنگ شدي چرا اين همه دل تنگ شدي باز كن پنجره هاراوبهاران را باور كن
اي ستاره ها چه شده كه درنگاه من ديگر ان نشاط وترانه ها مرد اي ستاره ها چه شده كه بر لبان او كه اتش ان نواي گرم و عاشقانه مرد اي ستاره ها مگر شما هم اگهيد از دورويي و جفاي ساكنان خاك كه اينچنين به قلب اسمان نهان شديد اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك من كه پشت پا زدم به هرچه هست و نيست موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:46 توسط مریم | وقتي مي گم...!
وقتي مي گم فدات نگو نه بگو باشه اخه من وجودي ندارم وقتي مي گم با اين حرفات منو مي شكني باور نكن اخه من قلبي واسه شكستن ندارم وقتي مي گم با نگاهت منو تا اسمون مي بري دروغ گفتم اخه من بالي ندارم واسه پرواز وقتي مي گم با صدات منو تا اوج رويا مي بري بازم دروغ گفتم اخه من چشم ندارم كه حالا بخوام باش خواب ببينم اگه مي گم با تو نفس مي كشم بي تو اه ديگه ته دروغه اخه تو با خودت نمي گي اين كه نه قلب داره نه چشم اصلا وجود نداره چه جور ممكنه نفس بكشه؟! ولي يه چيز بگم اينا رو از قبل داشتم تو قمار اشناييمون همه رو باختم به تو حالا هيچ كدومو ندارم همش فداي تووووووووووووووووووووو موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:15 توسط مریم | ساده
هميشه سبز مي خشكد هميشه ساده مي بازد هميشه لشكر اندوه به قلب ساده مي تازد من ان سبزم كه رستن را تو اخر بردي از يادم چه ساده هستي خود را به باد سادگي دادم به پاس سادگي درعشق درون خود شكستم زود دريغا سهم من از عشق قفس با حجم كوچك بود درونم ملتهب از عشق برونم چهره اي دم سرد ولي از عشق باختن را غرور من مرمت كرد به غير از "دوستت دارم" به لب حرفي نشد جاري ولي غافل كه تو خنجر درون استين داري ![]() موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:9 توسط مریم | تنها
تنها در كويري تشنه قدم مي زد با د اورا از نفس انداخته بود خورشيد رو به غروب بود اما هنوز گامهايش محكم و استوار بود اري ان دور دست ها سرابي بود و غروب سرخ خورشيد در انتظار وفا و اميد ديدار معشوق قدم مي نهاد اما كه همه اش سرابي بود و هرگز به ان نرسيد.... هر چه مي رفت نمي رسيد اما هنوز قدم ها را محكم بر زمين مي گذاشت اخه او عاشق بود و با وفا و تا افق هاي اميد كه كم كم رو به كوتاهي بود سخت و با جسارت قدم نهادو هرگز از پاي ننشست اري او.... موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:46 توسط مریم | نميدانم تو ميدان...!!!؟
نميدانم تو مي داني دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديده سراپاي وجودم اب گرديده نميدانم تو مي داني زهجرت ديدگانم پرزخون گشته درون بسترم همچو شمع مي سوزم براي ديدن رويت دو چشم اشكبارم را به روي ماه مي دوزم نميدانم تو ميداني درون بسترم من سخت مي گريم واكنون در فضاي خاطرم مي پيچد كه " بي تو مي ميرم" موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:42 توسط مریم | ارام ميايي نرو...!
آرام می آیی آرام می روی. نرو. بمان. اگرچه گرفته ای ام از من. بگذار تا برای یک بار هم که شده پلکهای آسمان را از چشمان بی نهایت تو بنگرم. آرام می آیی. آرام می روی. برو. من هم می آیم. خودفروش می شوم در محضر تمامی مردانگی ات. احساس شادمانه بودنت را به نام می زنم. نامم را از من بگیر. نشانم را اما ... آن سوی همه دلهای شکسته، دخترکی ست که برای پایان تمام نفرینهایش نماز می خواند. . دل پر کینه اش را خاک می کند، جای همان عروسکهای چال شده ای که دارند زنده می شوند. قسم به جان تمام ماهیهای تشنه،تشنه است.ماهيها راببريم سراغ كوزه به سرها. ارام بيا ارام ميرويم... موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:41 توسط مریم | |
درباره وبلاگ
![]() عادت و عشق و عاطفه هر چه لغت تو عالمه براي حس من وتو يه اسم گنگ و مبهمه اگه تو مهلتم بدي مهلت مرگو نمي خوام با تو به قصه مي رسم همراه لحظه ها ميام هميشه عاجز كلام از گفتن معني ناب هيچ عاشقي عاشقي رو ياد نگرفته از كتاب منو ي وبلاگ
نویسندگان
آرشيو
پيوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
|